این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که از طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
خیام
خدایا!
خطا کارم و نا امید
الها!
پریشانم و بی امید
پروردگارا چه کنم؟
بدرد گناهانم بسوزم؟
یا به نور رحمتت، فردا ها بسازم؟
یقین دارم گناهان و زشتی هایم هر چقدر هم که باشد
اما مهر و محبت و عفو تو بیش از آن است
گر من گنه جمله جهان کردستم عفو تو امید است، که گیرد دستم
گفتی که به روز عجز دستت گیرم عاجز تر از این مخواه که اکنون هستم
خدایا دنیا را به کام کسانی گردان که دوستشان داری، چون آنها هستند که تو را دوست دارند. در هر زمان و مکانی تو را به همه چیز ترجیح میدهند و بی اذن تو کاری از پیش نمی برند حتی اگر آن عمل را زیاد دوست داشته باشند. پس اگر عملی را دوست نداری فکرش را از ذهنم پاک کن و مگذار دلمشغولم کند و اینگونه در فراغش بسوزم و لکن اینطور نباشد که در هر که نظر کنم روی و جمالش را بنگرم و هر بار آهی از درون بکشم. اگر ترک یار گفتم می خواستم رنگ خدایی بگیرم که بهترین رنگ هاست ولی نمی دانستم بهترین همان سخت ترین است پس به این بنده ی کمترینت کمک کن تا در راه رسیدن به بهترین در زیر بار مشکلات پیش رو سر فرود نیاورد، تحملش را به قدری گردان که در گرانی سختی ها بتواند قد علم کند و به لذت با تو بودن برسد. کمکم کن به جایی برسم که من باشم و تو، بی هیچ نامحرمی تا باز گویم دانسته هایت را از درنیاتم، از غم دل:
گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون آیی
تصحیح می کنم خیلی چیزا رو نمی شه گفت.
خیلی تنهام.
برام دعا کنید.
اواخر سال 1387، اسفند ماه اصلا شبیه آخر سال نبود. آخر سالی که همه آماده ی شروع سال جدید میشن. دلم نمی خواست عید برسه یعنی اگر دیرتر می اومد بهتر بود من که نفهمیدم چی شد که سال تحویل شد. آخه با سجاد دور میدان آرژانتین بودیم و منتظر بقیه که بیان بریم برای ضبظ برنامه ولی نا شکر نیستم ولی تو دو سه روز آخر سال از دست یه آدم بی شعور لُر اعصاب من و سجاد خورد بود مر تیکه بیشتر از حقش می خواست منو سجاد هم که اهل پول زور دادن نبودیم تا اینکه اومد از بابام یه پولی گرفت اونم فقط بیست هزار تومن. البته مسئله این مبلغ ها نیست منو سجاد پول یه خیام رفتنمون و نهار خوردنمون چهل، پنجاه هزار تومنه خود لُرش هم می دونست اما نفهمید که عمرا تو سه روز نمی تونست هشتاد هزار تومن در بیاره. اصلا تقصیر من بود که دلم به حالش سوخت، اینجور آدما کاری می کنن که دیگه دل آدم برای کسی نسوزه به کسی کمک نکنه. ما که پشت دستمونو داغ کردیم که اگر کسی در حال مرگم که بود بهش کنیم. نه اینکه بگم آدم خوبی بودم که به همه کمک می کردم اما اونی که مهمه اگر از دستم کمکی بر می اومد برای کسی دریغ نمی کردم ولی این چند روزه اتفاقاتی برام افتاد که دیدم رو نسبت به همه تغییر داد. دختری که فکر نمی کردم سوء نظری به کسی داشته باشم به من نارو زد، پسر ساده ای که می خواستم بهش کمک کنم نمک خورد و نمکدون شکست. منم تصمیم گرفتم یه مدتی بد باشم با چند نفر رفیق شم بعد بهشون نارو بزنم ببینم چه حسی داره می خوام از این به بعد به همه شک کنم شاید زندگی می خواد به آدم های پست و کثیف لبخند بزنه شاید آدم هرچی رزل تر باشه مردم این زمونه بیشتر بهش اعتماد می کنن
این روز ها سخت است و این اندیشه تلخ است
که امروز یا فردا روز، روز مرگ است
و این انسان خاکی لحظه ها آرام می ماند تنها و افسوس دل تنگ است
می شمارد روز ها را روز هایش سرد و بی رنگ است
گوشه ی دلش یک عنکبوت تار هایش تیره و تنگ است
در کنارم نشسته یاری اما همه دانند دلش از سنگ است
دلم من نمی فهمد انگار از شرابی که نخورده او منگ است
چاره ی پریشانی دل نه به تیغ بل به شلیک تفنگ است
نا امیدم مخوان
که غرق امیدم من
اندوه فراوان دارم
ولی پر ز آرزو
که خواهم یافت
تک تک آنها را
هر شب در خیالم
می پرورانم شهر رویاهایم را
نه اسب سفید
نه با گاو سیاه
در خیالم خواهم ساخت
مرغکی را لب بوم
میدهد سر آواز
مرغ خوش الحانم
که اهالی شهر
شب رسید از راه
خسته است اکنون او
میرود در جایش
میرود در خواب
تا صبح شود
منتظر می ماند
که رسد خورشید
تا برآید آفتاب
از پس آن کوها
می نویسم شعرم
در دل تاریکی
دل من تاریک است
و چراغم خاموش
در پس ابر نهان است
امید های زمان
می نویسم مردم
دل من تنها است
چون ندارد همدمی
چون نیست در این شهر آرزو
یک نفر که بگویم من غمم
یا که حتی یک چاه
همه جا شد از بر
که روند سوی جاه
آه
اینک شهر آرزوهایم
رنگ این شهر بزرگ است
گرفتم پس
حرف اول را من
مُرد امید در دل من
نا امیدم بخوان
که ز اندوه پُرم
پیر گفت مرا که طلب کم کن.
گفتم چرا؟
- گر چشی طعم وصال می فهمی که چه گفتم.
- آخر مرا شوق دیدار بسیار است.
- می دانم ولی تو هنوز هجران نکشیده ای.
- درد هجران از این بیشتر بکشم؟
- از هجران چه می دانی؟
- همین مرا بس که در فراغش اندوهگینم.
- فکر می کنی عاشقی؟
- بله، بسیار.
(دست به سوی آسمان برد)
- خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن، در باره ی عشق نیز به تو می گویم "اگر از عشق های جسمانی گذشتی، به گرد عشق های روحانی رسیدی" و بدان جوانک که در عالم دردی سخت تر از هجران نیست. هیچگاه هم فکر نکن چون کسی را صرفا دوست داری عاشقی، "من چه گویم عشق را شرح و بیان، چوت به عشق آیم خجل ماند زبان" عاشق از دوری معشوق می سوزد و آب می شود، خودت را عاشق مخوان که میان عشاق در صف کلاس اولی هایی و در مکتب عشق در ابتدای راه. "ای بی خبر بکوش تا صاحب خبر شوی" سخن از عشق شد و درد دل عاشق طعم هجران را با هیچ چیزی عوض نمی کند. امین جان قدر این لحظه های فراغ را بدان.

آسمان تیره و تار شد
زمین از هم گسیخت
زمان بر هم شد و
جهان ویران شد
همۀ این ها شد
اما در یک لحظه
و سکوت ...
وقتی شنید،
مرد تنها
صدای وقاحت زن را
و سر داد سماحت خود را
که نه آنم که گویند و
نه آنم که باید
ولی افسوس که اینک
در فرش ولع کسی غوطه ور است
بسیار ملوث(آلوده) - بسیار حزین(ناراحت)
از خود متنفر که چرا؟
چرا؟ چرا؟ چرا؟!!
به خود می گوید
دیگر افسوس نخور
شب تیره به سحر آید روز
شاید دور - شاید دیر
شاید اصلا امروز - شاید اصلا فردا
شاید اصلا هرگز
شاید به وقت گل نی
تصور مرگ از خیال به دور کن
که مرگ وهم است برای تو
بمان وسیاه زندگی کن
این است رنج تو - درد تو...
بمان و به بی مهری روزگار بخند
مرد کوچک، مرد تنها و غریب
و به قول مهدی " ای در وطن خویش غریب "
بمان و لحظه لحظه ها را بشمار
که کی آید جان ستان
بستاند جان
بی اجل مانده ای افسوس
منادمت(هم نشین) نیست
مرده ای انگار
که فاعقت(هم خانه) نیست
بمیر در بی کسی
ای دل از دست رفته
نهفت جان خواهی داد
ای سراپا همه درد - همه رنج
بخدا دیگر نیست توانم
تاب ندارم ...
التماس دعا
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
حافظ
مشنو ای دوست که غیر تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر تو ام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه ی موی تو گرفتاری هست
سعدی

